ترجمه از متن پهلوی
به اهتمام صادق هدایت
تالیف : ارباب کیخسرو شاهرخ
درباره ی ظهور و علایم ظهور

 

1 – گشتاسپ شاه پرسید که : این دین چند سال روا ( رایج – برقرار ) باشد و پس از آن چه هنگام و زمانه رسد؟

2 – جاماسپ حکیم گفتش که : این دین هزار سال روا باشد , پس آن مردمانی اندر آن هنگام باشند همه بمهر دروجی ( پیمان شکنی ) ایستند ; با یکدیگر رشک و دروغ کنند و بان چم ( سبب ) ایرانشهر ( کشور ایران ) را به تازیان بسپارند و تازیان هر روز نیرومند تر شوند و شهر شهر قرار گیرند.

3 – مردم به اوارونی ( نابکاری – فساد – رذیلت ) و دروگه ( دروغ ) گردند و هر آنچه گویند و کنند به سود خودشان باشد , از ایشان روش فرارون ( کردار نیکو ) آزرده شود.

4 – به بیدادی به ایرانشهر و دهبدان ( فرمانروایان ) بار گران رسد , و آمار (مقادیر ) زرین و سیمین و نیز بسی گنج و خواسته انبار کنند.

5 – و همه نا بین ( نا مریی ) و ناپدید شود و نیز بسیاری گنج و خواسته شایگان بدست و پادشاهی ( در اختیار ) دشمنان رسد و مرگ بی زمانه ( نا بهنگام – ناگهانی ) بسیار باشد.

6 –و همه ایرانشهر به دست آن دشمنان رسد و انیران ( بیگانگان ) اندر ایرانیان گمیزند ( اختلاط کنند ) چنانکه ایرانی از غیر ایرانی پیدا نباشد.( آن ایرانی با زنا ایرانی باشد. )

7 – بان هنگام بد توانگران را از درویشان فرخنده تر دارند و درویشان خود فرخنده نباشند و آزادگان و بزرگان بی مزه رسند ایشان را مرگ چنان خوش نماید که پدر و مادر را از دیدار فرزند و مادر را به کابین دختر باشد.

8 – و دختری که زایند به بها فروشند و پسر پدر و مادر را زند و اندر زندگی کد خدایی از ایشان جدا کند ( بگیرد ) و برادر کهتر برادر مهتر را زند و خواسته ازش بستاند و برای بدست آوردن خواسته زور گوید و  زن شوی خویش را به مرگ ارزان بدهد. ( محکوم به مرگ کند.)

9 – و مردمان نامرد ( زن صفت ) نا پیدا ( گمنام ) به پیدایی رسند و گواهی نا راست و دروغ فراخ شود.

10 – شب با یک دیگر نان می خورند و به دوستی روند و روز دیگر به جان یکدیگر چاره سازند و بد اندیشند.

11 – و اندر آن هنگام بد آن را که از فرزند نیست فرخ دارند و آنرا که فرزندی است به چشم خوار دارند و بسیاری مردم به او زدهگی ( دربدری ) و بیگانگی و سختی رسند.

12 – و اندر وای ( هوا ) آشفتگی و باد سرد و گرم  وزد و براروران ( نباتات ) کم بباشد و زمین از بر بشود

13 – و بوم گرندک ( زمین لرزه ) بسیار باشد و ویرانی بکند و باران بی موقع بارد و آنکه بارد بی سود باریده باشد و ابر بر آسمان گردد.

14 – و دبیر را از نوشتن بد آید و هر کس از گفت و گفتار و نوشته و پیمان باز ایستد ( خود داری کند. )

15 – و هر کس که اورا بهی ( رفاه ) است زندگیش بی مزه و بد تر باشد و کلیه نا کرده ( نا تمام – خراب ) خانه باشد.

16 – سوار پیاده و پیاده سوار باشد. بندگان به راه آزدگان روند هر چه آزادگی به تنشان مهمان نباشد( و لیکن آزادگی در وجودشان یافت نشود. )

17 – و مردمان بیشتر به فسوسگری ( دلقکی ) و اوارون کنشی ( نابکاری ) گردند و مزه راست را ندانند مهر و دوشام ( دلبستگی – علاقه ) ایشان به دهی ( درشتی – پستی ) باشد.

18 – مردم بر نازود پیر شوند و هرکس از کردار بد خود شاد باشد و برمندش ( ضد فرومند یعنی ارجمند ) دارند.

19 – و شهر شهر , ده ده و روستا روستا با یکدیگر کوخشش ( ستیزه ) و کارزار کنند و از یکدیگر چیز بستانند.

20 – و سترگ وزد ( حریص – تماع ) و مرد ستمگر را به نیکی دارند و فرزانه و مردم بهدین را دیو دارند و نیز کسی چنانکه باید به کام خویش نرسد.

21 – و مردمی که به آن هنگام بد زایند و از آهن و روی سخت تر باشند.

22 – وفسوس ( دلقکی ) ورباری ( تمسخر ) پیرایه باشد و هر کس با اهریمن بیگانه است به خویشی او رسد و مهر دروجی ( پیمان شکنی ) و گناه که اندر آن هنگام کنند.

23 – تیز و زود دست به پاسخ برسند چون آبی که به دریا بتازد.

24 – و آتشان ایرانشهر به انجام و افسردگی رسند و هیر ( مال و منال ) و خواسته به دست انیران ( نا ایرانیان ) و وندان ( کفار ) رسد و همه بی دین بباشند.

25 – و خواسته بسیار گرد کنند و بر آن نخورند همه به دست سرداران بی سود ( فرومایه ) رسد.

26 – و هر کس کاری کند کردار او را نپسندد و سختی و انائیه ( کاهش – زیان ) ایشان از آن برسد که زندگی بی مزه شود و به مرگ پناه برند.

27 – پس اندر زمین خراسان مرد خورد ( خرد ) و نا پیدایی ( گمنام ) با بسیار مردم اسپ و سر نیزه بر خیزد و شهر به چیرگی به پادشاهی ( فرمانروایی ) خویش در آورد.

28 – خود میان پادشاهی نابین ( نا مریی ) و نا پیدا باشد.

29 – پادشاهی همه از ایرانیان بشود , و به نا ایرانیان رسد و بسیاری کیش و آیین گروش باشد و اوزدن ( کشتن ) یکدیگر را به کرپه ( ثواب ) دارند و مردم کشی خوار باشد.

30 – ترا این نیز گویم : اندر آن گاه باشد که خداوند پیروزمندی اندر زمین اروم بسیار شهر و بسی شهرستان گیزد و بس خواسته به آوار ( غنیمت و چپاول ) از زمین اروم بیاورد.

31 – پس آن خداوند پیروز مند نمیرد و از آن فرار فرزندان او به خداوندی نشینند.

32 – و شهر به چیزی پایند و بس ستمگری و بیداد به مردم ایرانشهر کنند و بس هیر ( مال ) همگان بدست ایشان رسد.

33 – و اندر آن هنگام بد مهر و آزرم ( حرمت ) نباشد ایشان را مهتر از کهتر و کهتر از مهتر پیدا نباشد و آنان را هم پشتگی ( دستیاری ) نباشد.

34 – ترا این نیز گویم که : اوی بهتر که از مادر نزاید یا چون زاید بمیرد و این اند ( چند – چنین ) بد و دروشک ( دغلی ) را به هنگام سر رفتن هزاره زرتشتان نه ببیند.

35 – و نبیند آن کارزار بزرگی که باید بشود , آن اند خونریزی , که اندر آن هنگام باید بودن و مردمی در برابر نمیمانند.

36 – آن تازیان با ارمیان و ترکان اندر گمیزند ( مخلوط شوند ) و کشور بوشفند ( تاراج کنند )

37 – و پس سپندار مذ ( فرشته موکل زمین ) به اورمزد بانگ کند که " من این بدوانائیه ( زیان ) را نتابم , من زیر رو شوم و این مردم را زیر و رو بکنم. آب و آتش را بیازارند از بس موست ( آزار و شکنجه ) و بیدادی مردم بدان کنند. "

38 – و پس مهر ( سروش مهر ) و خشم با هم به پد کفند ( بر خورد کنند ) اندر آن پد کفتن ( تصادم ) دروجی ( دیوی ) که وتینگان خوانند  و به خداوندی جم بسته شد ( در بند شد ) و به خداوندی بیوراسپ ( ضحاک ) از بند برست

39 – و ضحاک با آن دروج همپرسگی ( مشورت ) داشت. و آن دروج را کار این بود که بر جوردابان ( غلات ) می کاهید و اگر آن دروج نبدب , هر کس جریبی بکشتی , 400 جریب بر گرفتی.

40 – در سال 396 مهر ( سروش مهر ) آن دروج بزند , و پس هر که جریبی بکارد , 400 اند انبار کند و اندر آن هنگام سپندارمز دهان باز کند , بسا گوهر وایوشت ( ایو کشست – فلزات ) پدید آورد.

41 – پس از کوست ( جانب ) نیمروز مردی بر خیزد که خداوندی ( پادشاهی ) خواهد و سپاه گند ( دلیر ) آراسته دارد و شهر ها به چیرگی گیرد و بسا خونریزی کند تا کار به کام خودش بباشد.

42 – و پس آخر از دست دشمنان به زابلستان گریزد و به آن سوی شود و از آنجا سپاه آراسته باز گردد و از آن به بعد مردم ایرانشهر به نا امیدی گران رسند و مهتر و کهتر به چاره خواهی رسند و پناه جان خویش نگرند.

43 – پس از آن که نزدیکی ساحل دریای پذشخوارگر ( مازندران و گیلان ) مردی مهر ایزد را ببیند و مهر ایزد بسی راز نهان به آن مرد گوید.

44 – پیغام به پذشخوارگر شاه فرستند که : " این خداوندی کر و کور چرا داری ؟ و تو نیز خداوندی چنین کن چنانکه پدران و نیاکان تو و شما کردند."

45 – به آن مرد گوید که : " من این خداوندی را چگونه شایم کردن که مرا آن سپاه دلیر و گنج  سپه سردار نیست چنانکه پدران و نیاکان مرا بود؟

46 – آن فرستاده گوید که : یقین کن تا ترا گنج و خواسته از پدران و نیاکانت پیش بسپارم. او را از گنج بزرگ افراسیاب بیشتر نماید.

47 – چون گنج به دست آورد سپاه دلیر زایل آیند و به دشمنان شوند.

48 – و چون دشمنان را آگاهی رسد , ترک و تازی و ارومی بهم آیند که : " پذشخوار گرشاه را گیریم و آن گنج و خواسته از آن مردم بستانیم ! "

49 – و پس آن مرد چون آن آگاهی شنود با بس سپاه دلیر زابل به میان ایرانشهر آید و با آن مردمان به آن دشت چنانکه تو گشتاسپ خیونان سپید ( هونهای سپید ) به سپید رزرو ( صحرای سپید ) کردی با پذشخوار گر شاه کوخشش ( ستیزه ) و کارزار فراز کند.

50 – به نیروی یزدان ایرانشهر و فره کیانی و فره دین مزدیسنان و فره پذشخوار گر و مهر و سروش ورشن و آبان و آذران و آتشان کارزار اویر ( بسیار ) شگفتی کنند. و از ایشان بهتر آیند از دشمنان چندان بکشند که شمار نتوان گرفت.

51 – و پس سروش و نیرو سنگ پشوتن , پسر شما را به فرمان دادار اورمزد از کنگ دزکیان بینگیزند.

52 – و پسر شما پشوتن برود با 150 هاوشت ( امت ) که ایشان جامه های سپید و سیاه و دست من به رفش تا به پارس آنجاییکه آتشن و آبان نشسته اند ( برقرارند) آنجا مراسم دعا بجا بیاورند.

53 – چون یشت سر برود زوهر ( چربی یا آب مقدس ) به آب ریزند و آن آتش را زوهر دهند و دروندان ( خبیثان ) و دیوسنان ( دیو پرستان ) را چنان به او سیهند ( تباه کنند ) چنانکه به زمستان سرد برگ درختان بخشکد.

54 – و هنگام گرم بشود ( سرآید ) و هنگام میش اندر آید و هوشیدر زرتشتیان  به نموداری دین به پدید آید و زیان و دروغزنی سر آید و رامش و شادی و خرمی بباشد.

( پایان در شانزدهم )

 

1 – گشتاسپ شاه پرسید : پس از آن که دستورات مینویی به ایرانشهر آیند و آن انداوزده ( بتکده ) را زنند ( ویران کنند ) و جهان را از اپاد یاوی ( آلودگی ) به پاکی و بی آلایشی گردانیده باشند چه هنگامی ورمانه رسد ؟ اندر هزاره یک یا چند خداوند و دهبد ( پادشاه و فرمانروا ) باشند ؟ جهان را چگونه بینند؟ داد و دادستان اندر جهان چگونه ؟ به هزاره هوشید و هوشیدر ماه و سوشیانس چه آیین باشد؟

2 -  جاماسپ گفتش که : اندر هنگام هوشیدر 18 خداوند باشند اندر آن هنگام پتیاره ( آفت و بلا ) کم باشد. دیو و گرگ سرده ( نوع ) به او تباه شود کار دادستان نه از داد بلکه از هات مر ( زیردستی ) کنند سال و ماه روز کمتر باشد.

3 – چون از هزاره هوشیدر 500 سال سر برود خورشید دامان ( آفریدگان ) را بزند. هوشیدر ماه زرتشتان پدید آید و دین رواج کند از نیاز سرده همه را تباه کند.

4 – پس دیو ملکوس آید و آن زمستان ملکوسان کند همه ی دام و جانور اندر آن زمستان تباه شوند. پس ورجمکرد ( حصار جم ) را به او سیهند ( ویران کنند – بگشایند ) و مردم سترو و جانور از آن ور حصار بیرون آیند, و جهان را باز بیاراند.

5 – پس دیو خشم برود و ضحاک را از بند برهاند جهان را فراز گیرد پس مردم بخورد و پس جانور بخورد.

6 – پس اورمزد سروش و نیروسنگ را بفرستد " سام نریمان را بینگیزند ! " ایشان روند و سام نریمان را بینگیزند نیروشان را چنانکه بود باز دهند سام برخیزد و به سوی آژی دهاک ( ضحاک ) شود.

7 – اژدهاک که سام را بیند به سام گوید که : "سام نریمان :  هر یک دوستیم , یقین کن تا من خداوند و تو سپه سردار من باشی و این جهان را با هم بداریم ! "

8 – سخن سخن نشنود و او گرزی بر سر آن خبیث زند آن دروند به سام گوید که : مرا مزن.

تو خداوند من و من سپه سردار باشم این جهان را با هم بداریم. و سام سخن آن دروند را نشنود و گرزی دیگر بر سر آن دروند زند و آن بمیرد.

9 –پس هزاره سوشیانس اندر آید. سوشیانس به مشورت اورمزد رود , دین بپذیرد , و به جهان روا کند.

10 – پس نیرو سنگ و سروش بروند . کی خسرو سیاوشان , توس نوذران و گیوگودرزان و دیگران را با هزار گنج و سردار انگیزد , اهریمن را از دامان ( آفریدگان) باز دارند, مردمان گیتی همه هم منش و هم گفتار و هم کردار باشند.

اهریمن و گشادگان او را بر دام اورمزد هیچش کار نباشند پس دیو آر به اهریمن در آید ( هرزه درایی کند ) که : " تو به آفریدگان اورمزد هیچ کاری نتوانی کرد ! "

12 – پس هریمن پیش تهمورس آید : " مرا خورش یابد , خورش من تو مهان ( گران – زیاد ) باید داشت؟ " نشنود

13 – از این رو اهریمن به آز ( دیوار ) در آید که : " برو , تو همه دیو و دروج خرفستر ( جانوران موذی ) و دام من بخور ! " دیو آزبرود همه دام و دهنش اهریمن بخورد.

سپس گوید که : " سیر نشدم " پس دیو آز و اهریمن نزار و ناتوان باشند.

14 – پس سوشیانس سه برش ( مراسم مذهبی ) فراز کند. نخست زندگان انوشه پس مردگان آورد چون یزش به هاون گاه ( فجر ) کند همه مردمان برخیزند. چون یزش به ریپتون گاه کند مردمان زنده شوند. چون یزش به اوزرن گاه کند مردمان همه درست و بی دروش ( بی رنج ) باشند.

15 – چون یزش به اویسر و ترم گاه کند مردم همه دوگانه ( نر و ماده ) پانزده ساله باشند. چون یزش به اوشهن گاه کند شهریور همه کوهها به جهان بتاود و ایوشو سنت ( فلزات ) به همه جهان باز ایستد همه مردم به روی گداخته بگذارند و چنان اویژه و روشن و پاک شوند که خورشید به روشنی.

16 – اهریمن را بیرون از آسمان کشند و سرش را ببرند. پس دام خالص باشد مردمان جاودانه , انوشه و بی مرگ و بی زرمان ( بی علت ) به داد ( سن ) 15 ساله باشد آنان را چنان باشد که به کام خواهند.

انجام شد به درود و شادی و رامش.

 

 

دنباله نخستین

 

1 – گشتاسپ شاه پرسید که : بلا گران چند بار , نیاز چند بار و برق سیاه چند بار , تگرگ سرخ چند بار باشد؟

2 – جاماسپ گفت : بلا گران 3 بار باشد : یکی به فرمانروایی بیدادانه دهاک ( ضحاک ) و یکی به افراسیاب تورانی و یکی به هزاره ذرتشتان باشد.

3 – نیاز 4 باشد : یکی به فرمانروایی بد افراسیاب تورانی , یکی به خداوندی اشکانیان و یکی به خداوندی پیروز یزدگران و یکی به سر رفتن هزاره زرتشتیان باشد.

4 – گزند گزان 3 باشد : یکی به خداوندی منوچهر و یکی به خداوندی پیروز یزدگران و یکی به سرانجام هزار هی زرتشتان

5 –برق سیاه و تگرگ سرخ 3 باشد : یک به خداوندی منوچهر و یکی به خداوندی کی کاوس و یکی اندر هزاره هوشیدران

6 – کارزار بزرگ 3 باشد : یکی به آن کاوس شاه که با دیوان به برز ( بالا – آسمان ) ستیزه کرد و یکی به آن شما با خیون سپید که دین را جادو کرده که اورا ارجاسپ خوانند و یکی در سر هزاره زرتشتان باشد که بهم آیند ترک و تازی و ارومی چون با آن دهبد ستیزند.

 

 

دنباله دوم

 

1 – گشتاسپ شاه از جاماسپ پرسید که ک به آمدن آن هنگام پسر من , دخشه و نشان چه نماید؟

2 – جاماسپ گفت: گاه هوشیدر که پدید آید این نشان به جهان پدیدار آید.

3 - یکی اینکه شب روشنتر باشد.

4 – دوم اینکه هفت اورنگ ( بنات النعش ) گاه بهلد ( مقر خود را تغییر دهد ) و به خراسان باز گردد.

5 – سوم این که درآمد مردمان یکی از دیگری بیشتر باشد

6 – چهارم اینکه پیمان شکن که اندر آن زمان کنند زودتر به مقصود رسند.

7 – پنجم اینکه مردمان خوار فرمانرواتر و چابکتر باشند.

8 – ششم اینکه بتران را نیکی بیش باشد

9 – هفتم اینکه دروج از سهمنا  کتر باشد

10 – هشتم اینکه بند افسون که اندر زمانه کنند دوست تر دارند

11 – نهم اینکه خرفستران ( جانوران موذی ) مانند پلنگ و گرگ را زیان بیش باشد.

12 – دهم اینکه بد اگاهان بردبن دستورات مسخره بیش کنند.

13 – یازدهم اینکه ازاردین دستورات روا باشد به ایشان زور و ناراستی گران گویند

14 – دوازدهم اینکه تایستان و زمستان گزیدن ( تشخیص دادن ) نشاید.

15 – سیزدهم اینکه وشارم ( دلبستگی ) بسیار به کهتر دهی ( درشتی ) باشد.

16 – چهاردهم اینکه کسانی که اندر آن هنگام و زمانه زایند بتر و نیزومانتر ( زیرک و زرنگتر ) باشند نیز به زودی به مرگ رسند.

17 – پانزده اینکه محترمین به بی احترامی و دروجی و دروغ داوری و زور گواهی بیش کنند . مرگ زمان بزرگ شتاب هفتان ( سیارگان ) به همه کشور رسد.

18 – پس دستور جهان بیاید و پیغامبر زند مرزد ( دوباره تصفیه کند )

19 – شانزدهم اینکه دو وز ( دریاچه ) هست به سگستان ( سیستان ) بگشاید وزه ( دروازه ) شهرستان را آب ببرد و همه سگستان پر آب شود.

 

 

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧