موضوع بحث ما فال حافظ است، و ببینیم که این فال حافظ صرفاً یک تفریح است، صرفاً یک بازی است، حالا سطح بالا، یک سرگرمی است یا راه به جایی می برد. فال حافظ به کجا می‌رسد؟ به کجا تکیه دارد؟ چرا بعضی از فالها راست و درست در می‌آید؟ جواب می‌دهد. حرف می‌زند. و اگر دو سه مورد بود در طول 600 سال یا حتی 10 تا 20 مورد بود، می شد حمل بر تصادف کرد. ولی موارد بیش از اینهاست و عمیق‌تر از این‌گونه برداشتها؛ و حمل بر تصادف کردن در واقع یا پاک کردن صورت مسئله است، یا فرار از جواب است، یا اظهار عجز از توجیه. یا اینکه ما توجیه علمی و عقلی یا فلسفی برای این کار پیدا نمی‌کنیم، که باکی نیست. مگر برای روِیای صادقه و خوارق عادات توجیه علمی فلسفی عقلی امروزه پیدا کرده‌ایم؟ با وجود اینکه موارد صدق زیاد است، ولی نمی‌دانیم توجیه آن چیست؟ و نظرگاه من همین است: موارد صدق زیاد است و راه به جایی هم می‌برد، بسیاری از فالها یا بگوییم حتی بعضی از فالها. ولی مثل دعایی که مستجاب می‌شود، ما توجیه آن را نمی‌دانیم. می‌دانیم مخاطب دعا خداوند است، دعا کننده هم انسانی درمانده است و رفع آن مشکل شده و آن گره از کار ما باز شده و خدا هم مسبب الاسباب بوده و برآورنده حاجت ما یا پاسخ دهنده به دعای ما بوده، اما دعاهایی که مستجاب نمی‌شود، اگر آدم بداند که چه دعاهایی مستجاب می‌شود، کلید رمز را داشته باشد، همیشه یک کاری می‌کند که هر دعایی که می‌کند، مستجاب شود.‌

خود کلمه <فال> یک واژه عربی است. اصلاً <فأل> است (با همزه) منتهی همان طور که <شأن>، شان هم تلفظ می‌شود، به قول سعدی: آن کدام آیت‌حسن است که در شان تو نیست؛ <کل یوم هوفی شأن> (قرآن مجید، سوره‌ الرحمن>؛ دو تلفظی است.‌

همچنین <ثار> یا <ثارالله> که در فرهنگ ما بسیار به کار می‌رود، آن هم اصلاً <ثأر> است، ولی ثار تلفظ می‌شود. مطابق قاعده‌ای در صرف عربی این دو تلفظ جائز است. بله، تلفظ دوم،‌ یعنی فال، روان‌تر است. ما هیچ‌وقت <فأل> نمی‌گوییم. فال رایج است. لغتی است کهن و در قرآن مجید به کار نرفته، مگر معادلهایش که <تطیّر> باشد، و <طائر>.‌

ما معادل اینها کار مُروا برای فال خوب و مُرغوا برای فال بد داریم و باید گفت که این <مر> که در <مرغوا> هست، کلمه‌ مرغ است. ولی در مروا آن <مر>، همین مرغ است.هر دو یعنی <مرغ آوا>. مثل طیری که در تطیّر و طیره هست.‌

‌ برای اینکه با آواز و جهت حرکت پرندگان فال می‌زدند. بعضی پرندگان را خوش یمن می‌دانستند از دست راست حرکت بکند یا از دست چپ آوایی در بیاورند. اینها مهم بوده است. خیلی کهن است. این از یک سو، از سوی دیگر سرکتاب باز کردن یا استخاره کردن، البته استخاره را ما فقط در مورد قرآن به کار می‌بریم. اما فال را هم در مورد قرآن به کار برده‌‌اند. از حافظ خواهم خواند که فال را به جای استخاره به کار برده است. اصلاً چرا راه دور برویم؟ استخاره هم خودش یک نوع فال است. استخاره را باید فقط در مورد قرآن به کار ببرید و نمی‌توانیم بگوییم با حافظ استخاره بکنیم. البته استخاره با تسبیح هم می‌کنند؛ من حرفم را تصحیح می‌کنم. اما فرد بارز شاخصش همان قرآن است.در اینکه استخاره رواست یا نارواست، از نظر شرعی بحثهای زیادی کرده‌اند. استخاره از ریشه‌ <خیر> است؛‌ یعنی طلب خیر کردن، خیر جستن، از خدا خیر خواستن. این طور بوده که کسی احساس و نیت خود را صاف می‌کرده، احساس نزدیکی می‌کرده با خداوند. بعد می‌گفته یا می‌گوید خداوندا الهام کن بردلم که کدام یک از دو کارا انجام دهم. یعنی جستن خیر و خواستن خیر. بعد هم نمازی داشته، بیشتر نماز استخاره بوده. در متون حدیث در قرون اول استخاره به معنی رایج بعدی، یعنی فال گشودن با قرآن نبوده است. لااقل در زمان حضرت رسول‌الله(ص) نبوده، ولی از یکی از امویان که قرن اول هستند، نقل می‌شود که استخاره کرده و حتی از ولید نقل می‌کنند که یک استخاره کرده و استخاره بد آمده و بعد به قرآن اهانت کرده، قرآن را با تیر و کمان زده و شعری است در این زمینه که مشهور است: لعب هاشم بالملک فلا...الخ. سرکتاب باز کردن فکر نکنید فقط در فرهنگ ما بوده، در فرهنگ اسلام و غربی هم بوده است. هرچیزی که اسلامی باشد، لزوماً عربی نیست و هرچیزی که عربی باشد، لزوماً اسلامی نیست. مثلاً فرهنگ قبل از اسلام که عربی است و اسلامی نیست و فرهنگ ایرانی که اسلامی است، ولی عربی نیست، این تفاوتها را دارد.‌

حالا خارجی ها هم می‌دانید که می‌گویند حکیم عرب، یا خیام را می‌گویند شاعر عرب. این را باید مسلمان بگویند نه عرب. این اشتباهی است که مستشرقها کرده‌اند و همچنان ادامه دارد. سرکتاب بازکردن یک اصطلاح انگلیسی هم دارد‌‌ ‌‌(bibliomancy) که بسیار کهن است و در پیش از میلاد مسیح ریشه دارد. در حوزه فرهنگ روم و یونان، به آثار هومر فال می‌زدند. به ویرژیل هم فال می‌زدند. باید کسی کار بکند که آیا به شاهنامه خودمان هم فال می زدند یا نه. ولی در شاهنامه از فالهایی که زده‌اند، یاد شده است. چون بحث ما شاهنامه نبود، مثالش را نیاورده‌‌ام.‌

ببینیم حافظ به فال چگونه نگاه می‌کرده است.خوشبختانه هفت تا هشت بار حافظ فال را جوری به کار برده که برمی‌آید اعتقاد به صحت فال دارد. فال را بازی روشنفکرانه یا بازی فرهنگی علمی نمی‌داند، بلکه راهبر به حقیقت وجهان غیب می‌داند. می‌فرماید:‌

به نا امیدی از این در مرو بزن فالی‌

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش‌

زده‌ام فالی و فریاد رسی می‌آید

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

این <اختر گذشتن> هم مثل اینکه قرینه این است که مادر وقتی که یک نفر دعا می‌کرد و دعایش مستجاب شد، می‌گوییم مرغ آمین در راه بوده است،‌که <آمین> علامت استجابت است.

در قدیم هم که حالا مثلاً یک شهاب در آسمان تیر می‌کشیده، آن را گذشتن اختر می‌شمردند و به هر حال جزو فرهنگ عامه بوده که نشانه اصابت یا اجابت یا درست درآمدن فال می‌شمردند.

یک جای دیگر (در مثنوی آهوی وحشی) حافظ می‌گوید:

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فرداً آمد

چند نکته از این حاصل می‌شود که یکی لاتذرنی فرداً عبارتی است که از قرآن، گفته حضرت زکریا است. معنایش این است که مرا تنها مگذار. و <انت خیرالوارثین> هم آخرش دارد. تو بهترین بازماندگانی. خطاب به خداوند می‌گوید. اولین نکته‌ای که ما از این بیت حافظ می‌گیریم، این است که استخاره را فال نامیده است.

دومین آن این است که این را راهبر به حقیقت می‌دانسته؛ یعنی برایش حقیقتی، صدقی، صحتی قائل بوده، که می‌گوید. گفتیم که <مگر> همیشه سؤالی نیست، غالب <مگر>ها در دیوان حافظ سؤالی نیست، افاده یقین و قطع می‌کند؛ یعنی می‌گوید مطمئناً یا الحمدالله <وقت وفا پروردن آمد>، وقتی آمد که یاران در

حق یاران وفا کنند، بی‌وفایی سر بیاید، مطمئن هستم چنین شده، چرا که فال من مناسب مقام آمده است. <لاتذرنی فرداً> آمده است. من از این تنهایی که دارم، بیرون می‌آیم.‌

در جای دیگر گوید:

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ‌

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم‌

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام‌

بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم‌

رخ تو در نظر آمد مراد خواهم یافت‌

چرا که حال نکو از فقای فال نکوست‌

این اشاره دارد به حدیثی که پیامبر فرموده‌اند <تفألوا بالخیر تجدوه>. سقتان هیچ وقت سیاه نباشد. همیشه حمل بر صحت بکنید و تفأل به خیر بزنید. ان‌شاءالله به آن هم می‌رسید.

‌*‌

در مورد رسول اکرم(ص) نقل شده است که <کان (ص) یحب الفأل و یکره الطیره‌>. که حضرت ایشان فال را به معنی مثبت حمل بر صحت کردن و امیدوارانه انتظار داشتن این را دوست می‌داشتند و تالی فاسدی در آن نمی‌دیدند. اما طیره فال بد زدن را که دل را چرکین می‌کرده و مبنای خرافی هم داشته، آن را نمی‌پسندیدند.

در قرآن هم طیره و تطیر منفی است و همیشه رد می‌شده. این دستاویز کفار است، که با انبیا می‌گویند: <ما به شما فال بد زده‌ایم.> خداوند می‌گوید: <فالتان برای خودتان خوب است. این تطیرتان حاکی از هیچ حقیقتی نیست.>یک کاربرد دیگر هم در حافظ هست:

نظر بر قرعه توفیق و یُمن دولت شاه است‌

بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

محققان گفته‌اند به کتاب شاهنامه فال می‌زده‌اند. و از آن قول قوی‌تر آنکه‌به مثنوی مولانا فال می‌زدند؛ اما در اعصار جدید و قرون اخیر خیلی کم می‌شود که به جز به قرآن استخاره و جز به حافظ فال زد؛ یعنی مثنوی و شاهنامه و متون دیگر بوده، اما آنها کنار رفته‌اند. منابعی داریم که نمونه‌های تاریخی از فالهای به حقیقت پیوسته یاد می‌کند که بسیار شگرف و موافق نیت فال گیرنده و خبر دهنده از جهان غیب و غیب جهان است. از نوادر تاریخی چندتایی را نقل می‌کنم.‌

شاه طهماسب صفوی یک روزی انگشتر گرانبهایش را گم می‌کند. دلتنگ می‌شود. می‌گوید دیوان حافظ را بیاورید ببینیم که راه به کجا می‌بریم. برای تسلی خاطرش پناه می‌آورد به دیوان حافظ. و آداب فال به جا می‌آورد و دیوان را می‌گشاید. چنین می‌آید:

دلی که غیب نمایست و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟

شاه طهماسب به علامت تعجب دستش را می‌زند به زانویش، از این همه مناسب آمدن. در همین حین احساس می‌کند چیز برجسته‌ای زیر دستش آمد. همان را پی‌جویی می‌کند، می‌بیند انگشترش لغزیده بوده، در سجاف لباسش که نمی‌دانیم چه بوده، گیر کرده بوده، در می‌آورد. این یک نمونه. و لابد سوری می‌دهد و ابراز خوشوقتی می‌کند و حالش خوش می‌شود.

نقل دیگر این است که می‌گویند شاه عباس صفوی در بدایت کار که همه ولایات ایران یا حتی خارج ایران امروز زیر نگین او نبوده، هنوز باید جاهایی را فتح می‌کرده و بایستی حاکمیت خودش را در جاهایی مستقر می‌کرده، فکر می‌کند باید یک لشکرکشی به تبریز بکند؛ ولی تردید می‌کند و فال می‌زند به دیوان حافظ این بیت می‌آید. یعنی غزلی می‌آید که این بیت موافقش است. آخر، همه غزل جواب یک فال نیست. باید <بیت‌الفال> را پیدا کرد. آن بیتی که به اصطلاح برجسته‌تر است یا گم شده ما آن است یا سخنگوی غزل آن است. آخر این غزل این است که: عراق و فارسی گرفتی (عراق منظورش عراق عجم است، بیشتر اراک و مثلاً لرستان و حتی اصفهان و این نواحی، یعنی از مرکز تا غرب ایران حدوداً).

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ‌

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریزست‌

شاه عباس شگفت‌زده می‌شود و می‌بیند که حافظ صریحاً دارد می‌گوید وقت تبریز است؛ و لشکرکشی می‌کند به تبریز و بعدها به اهمیت تاریخی و ضرورت سیاسی این عمل خودش پی‌می‌برد و درود به روان حافظ می‌فرستد که ترغیبش کرد. حوزه رواج فال و فال زدن به حافظ از ایران امروز خیلی گسترده‌تر بوده است. آسیای میانه که هنوز مناطقی از آن فارسی‌زبان هستند، مهمترینش تاجیکستان. این طرف در شرق ما شبه قاره هند. آن طرف در غرب ما آسیای صغیر و عثمانی و ترکیه فعلی. شبه قاره هند شمال هند و پاکستان و بنگلادش.

بعضی از محققان کمک می‌کنند که ما بدانیم حوزه رواج فال در این مکانها که عرض کردم، کجا بوده است. درباره آسیای صغیر یا آناتولی یا عثمانی، در کتاب <کشف الظنون> حاجی خلیفه بحثی هست. اسمش کاتب چلبی هم هست، حاجی خلیفه هم هست. دو اسمی است. صاحب کتاب‌شناسی مشهوری است به نام <کشف‌الظنون>. چنین می‌گوید: <دیوان حافظ معروف و متداول بین فارسیان است. با آن فال می‌گیرند و بسیار اتفاق می‌افتد بیت مناسبی، موافق حسب حال گیرنده می‌آید. به همین جهت آن را لسان الغیب می‌گویند.>‌

لسان‌الغیب یعنی زبان سخنگو از جهان غیب یا از جانب غیب. بعد لسان‌الغیب که صفت دیوان حافظ بوده است. با نظر به اینکه این فالها مناسب و صادق درآمده بوده، بعدها به خود حافظ گفته شده است. الان مراد ما از لسان‌الغیب حافظ است و نه دیوان حافظ. ولی قول جامی هم تایید دارد اول به دیوان و بعد به خود حافظ گفته می‌شده. و در تصدیق این ادعا محمدبن شیخ محمد هروی رساله مختصری تالیف کرده و در آن حکایاتی متضمن فالهایی بوده، مطابق حال فال گیرنده گردآورده و در مدح حافظ داد سخن داده است. مولا / محمد حسین کفوی متوفی بعد از سالهای 980 ق <نیز رساله‌ای به ترکی راجع به تفألات دیوان حافظ تألیف کرده است که مشحون است از حکایات غریبه.> (نگاه کنید به: <کشف‌الظنون> ذیل دیوان حافظ).از معاصران ما چند نفر هم راجع به فال و چند و چون آن کار کرده‌اند که اشاره خواهم کرد، هم به کتابشان و هم آرائشان. اما یک سند دیگر هم داریم. برای اینکه نشان دهیم در گذشته آن حوزه‌ای که به فال حافظ اعتقاد داشتند یا عمل می‌کردند، گسترده‌تر از ایران بوده است که اشاره کردیم، این است که سند دوم بعد از قول <کشف‌الظنون> که راجع به آسیای صغیر و آناتولی بود تا می‌رسد به بالکان. همین بوسنی و هرزگوین می‌دانید که سودی بوسنوی سودی شارح قدیمی حافظ اهل بوسنی است. منسوب به آنجا می‌شود <بوسنوی>. سند دیگری که ما داریم، عبارت است از نسخه‌ای از دیوان حافظ که متعلق به شاهان مغولی هند بوده است؛ یعنی سلسله‌ای با شاهانی مثل جهانگیر، همایون، داراشکوه، آدم‌های بافضلی هم بودند که سلسله مغولی هند را تاسیس کردند، تقریباً معاصر

صفویه خودمان. یک دیوان حافظ در خزانه‌شان موجود بوده که این را کتابخانه عمومی خدابخش در دهلی چاپ عکسی کرده است. حکمت به خرج داده است که چاپ عکسی کرده. چون خط آن روزگار و عین آن خط البته تصویرش دیده می‌شود، در حالی که اگر چاپی بود، هزار جای تردید بود. بعد در ضمن، آدم نمی‌دانست که آنها چطور به فارسی می‌نوشته‌اند.‌

این است که فارسی تا 60 70 سال پیش، یعنی 1000 سال، زبان رسمی رایج، مکاتباتی، دیوانی و سراسری شبه قاره بوده است.‌

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

یکی از دوستان من که در هند بود، این تحفه را برای من فرستاد. این دیوان حافظ را یادداشتهایی که یکی از یکی عجیب‌تر است. فعالهایی در بزنگاه تاریخی گرفته‌اند پادشاهان و شاهزادگان این سلسله، آن وقت درست درآمده، نوشته‌اند که در چنین واقعه‌ای ما چنین فالی گرفته‌ایم و این آمد؛ و یک ستایشی از حافظ یا دعایی در حق حافظ و یا نذر و نیازی و فتح و فتوح و غیره نیز مورد اشاره است.‌

در حاشیه این دیوان، شاهان مغولی هند از جمله همایون، جهانگیر ، داراشکوه یادداشتهای تاریخی بسیار ارزشمندی درباره راستی و درستی و مناسب حال درآمدن فال حافظ در موارد خاص و غالباً در وقایع تاریخی و چه خوب که به زبان فارسی نوشته‌اند. یک مورد آن را بیان می‌کنم که ببینیم چگونه است.

یک مورد از این فالها به نوشته داراشکوه، صاحب <مجمع‌البحرین> و مترجم <اوپانیشادها> است که شاهزاده فوق‌العاده با فرهنگی بوده. دو فرهنگی هم بود، یعنی هم فرهنگ هندوئیسم (هند و هندویی) داشت و هم فرهنگ ایرانی. و <مجمع‌البحرین> را نوشته در تلفیق بین اینکه عرفان هندویی و عرفان اسلامی وجه مشترک با هم دارند. و این <مجمع‌البحرین> چاپ شده است. دکتر شایگان نویسنده و متفکر معروف رساله‌ای، کتابی به فرانسه دارند که به فارسی هم به کوشش آقای جمشید ارجمند ترجمه شده و راجع به تصوف و هندوئیزم / آیین هندو است.

داراشکوه دانشمند عرفان پژوه می‌نویسد: <جهانگیر پادشاه در ایام شاهزادگی به سبب آزردگی از والد ماجد خود جدا شده، در اله‌آباد می‌بود. [تردید داشتم که الله‌آباد بوده یا اله‌آباد. تحقیق کردم دیدم‌ مثل اینکه همین اله‌آباد در ست است] و تردد [یعنی تردید] داشتند به ملازمت پدر عالیقدر بروند [یعنی آشتی بکند] یا نه. که اگر می‌رفت، دوستی و آشتی برقرار می‌شد> و لابد در میان مدعیان به اصطلاح سلطنت یا وراثت جهانگیر، پدر تمایل به او پیدا می‌کرد. ولی آن چون قهر کرده بود، راه چاره را دیوان حافظ یافت و این آمده:‌

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟

چرا نه خاک ره‌کوی یار خود باشم؟

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم‌

به شهر خود روم و شهریار خود باشم‌

چو کار عمر نه پیداست [البته عمر پدرش که برای اینکه پدرش به فاصله کمی فوت می‌کند]

چو کار عمر نه پیداست، باری آن اولی‌

که روز واقعه پیش نگار خود باشم‌

<به موجب این فال بی‌تأمل و اهمال به سرعت روانه شده، به ملازمت ایشان مشرف گشتند و قضا را بعد از 6 ماه اکبر پادشاه فوت کردند و ایشان پادشاه شدند. این فقیر به دست خط جهانگیر پادشاه دیده که در حاشیه دیوان حافظ این مقدمه را نوشته‌اند.> این مطلب که من نقل کردم، از مقدمه همان دیوان شاهان مغولی هند است. خود نسخه، کتاب 900 و اندی است یعنی خالی از قدمت هم نیست. غزلهای بی‌ربط هم درونش بسیار کم است. خیلی کم است، در حالی که دیوانهای هند تا 700، 800، 900 تا 1000 غزل هم پیش می‌روند.

   + فرزانه (ربابه)دریاباری - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٢